دانیالدانیال، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

وبلاگ پسرم قبل از پا گذاشتن به دنیای من

جوراب بی چاره

          هر جا که می رفتم جوراب پایم بود مثل رفیقی خوب با کفش هایم بود یک روز از جوراب انگشت من در رفت از بس که با جوراب انگشت من ور رفت جوراب بی چاره وقتی که شد سوراخ از توی کفش انگار آمد صدای ... آخ!   شاعر: فریدون سراج ...
24 تير 1391

آموزش نقاشی

  اگه میخواین یاد بگیرین این پاندای خوشگل رو چطوری بکشین حتما ادامه ی این مطلب روبخونید     . ٢. ٣. .   . ٥. ٦. خوب دیدین چه راحتهههههههههههههه   ...
22 تير 1391

10بازی برای ایجاد خلاقیت در کودک 1 ساله شما

    زمان بازی با کودکتان فقط زمان بازی و سرگرمی نیست، بلکه زمان آموزش درسهای زندگی به کودکتان هم می‌باشد.تازه‌ترین تحقیقات حاکی از آن است که خلق و خو و عادات انسان از دوران جنینی و 2 سال اول زندگی وی ناشی می‌شود و این نکته اهمیت آموزش و روش صحیح تربیت در سنین ابتدایی تولد کودک را نمایان می‌سازد.در این مقاله ما بازیهایی را به شما پیشنهاد می‌دهیم که علاوه بر سرگرم کردن کودکتان آموزشهایی را در جهت ایجاد خلاقیت و تقویت هوش و افزایش سطح هوشیاری کودک دلبند شما فراهم می‌آورد. 1.کجا رفت؟ یک توپ کوچک نرم انتخاب کنید، آن را در یک ظرف درپوش دار بگذارید. از بچه بپرسید توپ کجا رفت؟ او ر...
20 تير 1391

دم قشنگ روباه شکمو

به نام خدا یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچ کس نبود                                     روزی روزگاری روباهی در جنگل بلوط زندگی می کرد. او دم خیلی قشنگی داشت، برای همین دوستاش به او دم قشنگ می گفتند. دم قشنگ روزها در میان دشت  و صحرا می گشت و خرگوش و پرنده شکار می کرد و می خورد و وقتی سیر میشد به جنگل بلوط بر می گشت و توی لونه اش استراحت می کرد. یه روز دم قشنگ چندتا کبک خوشمزه شکار کرد و خورد و حسابی سیر شد.اوخوشحال بود و برای خودش آواز می خوند:                  یه کبک...
20 تير 1391

قصه ی موش کوچولو و مادرش

  یکی بود یکی نبود موش کوچولو توی لونه پیش مادرش نشسته بود. مادرش داشت تندتند بافتنی می بافت. حوصله ی موش کوچولو سر رفت. پاشد و یواشکی از لونه اومد بیرون. مادرش متوجه نشد. موش کوچولو جلوی لونه نشست و شروع کرد به خاک بازی. بوی موش کوچولو به دماغ  گربه ی شکمو که همون نزدیکی ها قدم می زد ، خورد. راه افتاد و اومد جلوی لونه ی موش کوچولو ایستاد. موش کوچولو اونقدر سرگرم بازی بود که گربه را ندید.گربه آهسته رفت و دستش را دراز کرد تا اونو بگیره. مامان موش کوچولو که متوجه شده بود اون توی لونه نیست، اومد دم در . گربه  را دید ، ترسید و دم موش کوچولو را گرفت و کشیدش توی لونه و در را بست. موش کوچولو جیغ کشید و گف...
20 تير 1391

قصه پیرزن و کلاغ

  یکی بود یکی نبود،غیر از خدا هیچ کس نبود. یک روز کلاغ خسته ای به خانه ی پیرزنی رفت تا در کنار باغچه ی کوچک او بنشیند و خستگی در کند.در باغچه سبزی خوردن کاشته بودند.کلاغ هوس کرد چند تا تربچه از زیر خاک بیرون بکشد و بخورد. او سرگرم نوک زدن به خاکها بود که پیرزن از اتاقش بیرون آمد و او را دید.پیرزن وقتی متوجه شد که کلاغ دارد خاکهای باغچه را زیر و رو می کند،عصبانی شد و لنگه کفشی را به طرفش پرتاب کرد.       لنگه کفش به بال کلاغ خورد و چندتا از پرهایش ریخت. کلاغ که بااین کار پیرزن حسابی ترسیده بود، با وحشت به هوا پرید و روی پشت بام نشست. پیرزن هم به کنار باغچه اش آمد و همین که دید آسیبی به باغچه ا...
20 تير 1391